سخنی در باب توسعه کتابخانه و کتابخوانی

 

دوستان عزیز از بنده خواسته‌اند، ظاهراً، به اعتبار اینکه معلم هستم و اندک سابقه‌ای هم در کتابفروشی و کتابداری و کتاب‌خوانی دارم، مطلبی را در باب توسعه کتابخانه و کتابخوانی تهیه و در این جلسه خدمت شما عرض کنم. این مختصر در اجابت به این دوستان فراهم آمده است.

نسل حاضر، که در واقع می‌توان گفت فرزندان ما یا فرزندان انقلاب هستند، متهم است که کتاب نمی‌خواند یا کم می‌خواند و به‌طورکلی به خواندن و مطالعه بی‌علاقه است. دلیلی هم که معمولاً بر این کار اقامه می‌شود بر مبنای پاره‌ از شواهد از جمله افت شدید تیراژ کتاب و اقتصاد تضعیف شدة، نشردر چند سال اخیر است که خود ناشی از کاهش درآمدهای عمومی مردم و فقر اقتصادی آن‌هاست.

و البته سانسور و ممیزی را هم یکی از دلایل برمی‌شمارند.

واقعیت این است که کتابخوانی و مطالعه در این زمان، بیش از پیش تابع متغیرهای بسیاری است که خود یک تحقیق مستقل را می‌طلبد تا میزان همبستگی هر یک از این متغیرها با موضوع مورد بحث روشن شود و لذا فعلاً نمی‌توان در این باره سخن دقیقی گفت به جز همین کلیات که معمولاً همه می‌گویند.

من خود با تأملی در تاریخ چند قرن اخیر در خصوص مطالعة عمومی به نتایجی رسیده‌ام که عرض می‌کنم و از آن نتیجه‌ای می‌گیرم. خودتان بهتر می‌دانید که اولاً‌ عادت به مطالعه عمومی، آن چنان که مورد انتظار ماست، پدیده‌ای خیلی قدیم نیست، از چند قرن پیش بلکه بر جوامع مختلف عارض شده است.

اولاً گسترش سواد که خود معلول اختراع ماشین‌ چاپ به وسیله گوتنبرگ (1468 ـ 1400 م) بود، ابتدا تأثیرش را در اروپا نهاد و تا بیاید بعد از چند صدسال به ما برسد، اروپایی‌ها همه کتابخوان و اهل مطالعه شده بودند و خواندن در آن‌ها نهادینه شده بود. در حقیقت ما بسیار دیر شروع کردیم. وقتی هم شروع کردیم حرکتمان بسیار کند بود. نمونه‌اش صدها سفرنامه‌ای است که اروپایی‌ها در بازدید از ایران نوشته‌اند و فقط اندکی از آن‌ها به فارسی ترجمه شده و در مقابل ما کلاً به تعداد انگشت‌شمار سفرنامه از ایرانیانی داریم که به فرنگ رفته‌اند.

تا گذشته‌ای نه‌چندان دور جامعه ایران، چند کتاب معدود،‌ مورد مطالعه عموم قرار داشت: شاهنامه،‌ مثنوی مولوی (نزد اهل تصوف)، سعدی (در مکتب‌خانه‌ها) و احیاناً نظامی و حافظ، و چند کتاب دیگر؛ (و چنان که ملاحظه می‌کنید این‌ها هم همه، به جر گلستان سعدی، شعر هستند.) ضمن اینکه می‌دانیم چون مردم عموماً بی‌سواد بوده‌اند، همین کتاب‌ها را هم یا نمی‌خوانده‌اند و یا دیگری می‌خوانده و آن‌ها گوش می‌داده‌اند. مثل نقاّل‌های شاهنامه‌ خوان‌ یا مقتل‌خوان‌ها و روضه‌خوان‌ها. به هر حال همین چند کتاب در فرهنگ‌سازی و فرهنگ‌پروری بسیار مؤثر بوده‌اند.

در این میان مایلم به نکته‌ای اشاره کنم که به‌نظر خودم، ادیبان ما آن را مغفول گذاشته‌اند و آن  اینکه، در زمان صفویه،‌ مرحوم علاّمه مجلسی چند کتاب به زبان فارسی ساده نوشت که آن‌ها نیز به‌طور گسترده‌ای به کتاب مطالعه عمومی مردم تبدیل شد و هنوز هم خوانده می‌شود. منظورم کتاب‌های حلیة‌المتقین، عین‌الحیوة، حیات‌القلوب و... است که چون پشتوانه اعتقادی شیعی قوی دارد و ضمناً به زبان فارسی ساده نوشته شده. بسیار مقبول عموم واقع شده است.

این از سنت کتابخوانی ما در گذشته؛ اما کتابخوانی در عصر جدید! که منظور از عصر مشروطه به این سوست، زیرا قبل از آن به جز معدود و جمع انگشت‌شماری از جامعه نه سواد داشتند و نه آگاهی. آگاهی طلاب و روحانیون هم که اهل علم جامعه بودند ازسنخ آگاهی مدنظر ما نبود؛ آگاهی تثبیت شده‌ای بود که تغییر و تحول را برنمی‌تافت.

استنباط من این است که کتابخوانی عمومی و فراگیر در جامعة ما هیچ‌گاه وضع طبیعی نداشته و همواره تحت تأثیر بحران‌ها شدت می‌یافته و سپس افول می‌کرده است. کتابخوانی و روزنامه‌خوان ‌شدن مردم در عصر مشروطه دقیقاً‌ ناشی از همان نهضت یا حرکت بود.

در دورة رضاشاه به‌جز کتاب‌های رسمی، کتاب‌های آگاهی‌ ‌بخشی وجود نداشت و اجازه انتشار هم نمی‌یافت.

در دورة پس از شهریور 20، تحت‌تأثیر اندیشه‌های مارکسیستی (توده‌ای) و البته مخالفان آن‌ها مردم روبه کتاب آوردند. نوشته‌‌های توده‌ای‌ها، ایران دوستان باستان گرد، کروی، نویسندگان متدین از جمله مهندس بازرگان در این دوره رواج می‌یابد و در مجموع نفس کتابخوانی «موضوع» جامعه می‌شود. البته در این میان، در دهة 40 جریانی نسبتاً پایدار از رویکرد مردم به کتاب پدید آمد که آن هم (صرف‌نظر از سانسور و سخت‌گیری ساواک) به دلیل نوعی بازسازی اجتماعی بود و از عوامل آن فرانکلین و امیرکبیر و... بودند. در یک دهة قبل از انقلاب اسلامی هم بحران سیاسی و مبارزاتی، و به‌ویژه آثار دکتر شریعتی، موجب کتابخوانی مردم شد.

تا چند سال بعد از انقلاب، تا زمانی که هنوز ممیزی مسلط نشده بود کتابخوانی وضع نسبتاً خوبی داشت و کتاب‌ها تا تیراژ ده‌هزار و بیشتر هم چاپ می‌شد. ولی با ایجاد فشار و محدودیت و به‌خصوص در یک دهه اخیر، باز شاهد افول هستیم.

ناگفته‌ نماند، تردید نیست که طی این سال‌های طولانی، ما یک قشر کتابخوانی دائمی پیدا کرده‌ایم که تعدادشان رو به فزونی بوده و هنوز هم هست، اما تحت شرایط بحرانی قرار ندارند و لذا دیده نمی‌شوند.

نتیجه‌ای که از این بحث می‌خواهم بگیرم این است که به نظر من، ‌وضع کتابخوانی در جامعة ما، آن‌طور که پنداشته می‌شود ناامیدکننده نیست ولی فضاهای خواندن، گرایش های عمومی مطالعه و کیفیت مطالعه تغییر کرده است. و ما وارد فضای جدیدی شده‌ایم. در حال حاضر، تعداد عناوین کتاب که در یک سال منتشر می‌شود بر صد هزار بالغ می‌شود که احتمالاً‌ در منطقه پیرامونی ما ـ شاید به جز ترکیه و... ـ البته به‌طور نسبی ـ مانند ندارد. در عین حال، علایق مردم نسبت به انواع کتاب تغییر کرده است. پس ما،‌ نسل انقلاب، نباید فکر کنیم این نسل هم باید همانند ما در آن زمان کتاب بخواند؛ و مگر ما خودمان چقدر کتاب‌های جدی و اساسی می‌خواندیم. که نسل جدید نمی‌خواند؟ امروز هر هفته صدها عنوان کتاب تازه به بازار می‌آید که بسیاری از آن‌ها واقعاً ارزش خواندن دارد ولی دریغ که وقت و فرصت کافی برای خواندن آن‌ها نیست.

نهایت اینکه وضع موجود، از نظر کتابخوانی، ناامیدکننده نیست ولی دارای نقصان جدی است،‌زیرا:

ـ نویسندگان طراز اول ما، مگر انگشت‌شماری، درصدر نمی‌نشیند و تحویل گرفته نمی‌شوند.

ـ آموزش‌وپرورش که باید زمینه‌ساز کتابخوانی و مطالعه باشد، همچنان دچار تحجّر وبلاتکلیفی است و سیاست روشن و فعال و زنده‌ای برای گسترش کتابخانه‌های مدارس و کتابخوانی دانش‌آموزان ندارد.

ـ کتاب‌های درسی که باید زیربنای عشق به کتاب را در بچه‌ها ایجاد کنند خود چندان جاذبه‌ای ندارند که لذت مطالعه را به دانش‌آموزان بچشانند.

ـ فزونی گرفتن تعداد نویسندگان بر خوانندگان! و ناشران بر کتاب‌فروش‌ها خود مسئله‌ای مهم است.

ـ روابط ناسالم در اقتصاد نشر؛ مثل کاغذ دولتی که قبلاً می‌دادند، ناشران دولتی و نهادی فراوان که کتاب‌های خود را از طریق نهادها و ارگان ها می‌فروشند.

ـ سرریزنشدن حاصل مطالعه مردم به جامعه در حل مسائل و مشکلات و در واقع بی‌اثر شدن مطالعه.

البته وفور خواندنی‌های الکترونیکی و دیجیتال خودش یک نقطه قوت است که گرچه از کتاب‌های کاغذی کاسته است ولی فکر می‌کنم میزان خواندن را تا حدی بالا برده است.

سخن آخر: در جامعة ما کتابخوانی نهادینه نشده است، و لذا عامة مردم به‌طور موسمی و در مقاطع خاص و بحرانی، به کتاب روی می‌آورند.

 

اکنون با عنایت به آنچه گفته شده به نظر می‌رسد باید در امر توجه به کتابخوانی و اداره کتابخانة به شیوه‌ها و روش‌های جدید متوسل شد:

ـ کتاب‌های محدود ولی درجه یک برای کتابخانه‌ها تهیه شود نه فله‌ای؛

ـ کتابدار فردی کتابخوان، کتاب‌شناس علاقه‌مند به کار خود باشد و احساس تعهد و همدلی کند؛

ـ باید اعضای کتابخانه، یعنی مخاطبان، را به‌گونه‌ای هوشیارانه جذب کرد: مثلاً معلمان و دانش‌‌آموزان و در این میان نخبگان آن‌ها را؛

ـ معرفی پیوسته و قاعده‌مند کتاب به مخاطبان کتاب و به‌طور کلی دامن زدن به بحث کتاب و معرفی کتاب ضروری است؛

ـ از ترویج کتاب‌های الکترونیک در کتابخانه‌ها نباید غافل بود. اکنون «فید یبو» در ایران چشم‌انداز خوبی ایجاد کرده است.

ـ همکاری با مدارس پیرامونی، از جمله به بازدید آوردن دانش‌آموزان و علاقه‌مند کردن آنان به کتابخانه می‌تواند بسیار مؤثر باشد.

 

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ،۱۳٩٤
تگ ها :

نماز و ماه عسل

                                            درسی از ماه عسل

چند سالی است که تلویزیون درایام ماه مبارک رمضان قبل از افطار برنامه ای به نام ماه عسل دارد که مجری توانای ان احسان علیخانی است.علیخانی هر روز با یک یا چند نفر که به نحوی یا خودشان ادم فوق العاده ای هستند و یا در ارتباط با امر فوق العاده ای قرار دارند گفت وگو می کند و موجب شگفتی بینندگان می شود.

در یکی از برنامه های امسال  علیخانی گفت و گویی داشت با جوانی که بر سر یک امر پوچ کارد کشیده و بیگناهی را کشته بود وطبعا پس از دستگیری و محاکمه به اعدام محکوم شده بود. اما درست در لحظه اجرای حکم صاحب خون او را بخشیده و از اعدام نجاتش داده بود.حالا جوان در ماه عسل داشت ماجرا را تعریف می کرد که توجه من به این نکته از حرف هایش جلب شد.می گفت من در شب اعدام که دیگر هیچ امیدی به بخشش و زنده ماندن نداشتم تا صبح در سلول زندان نماز خواندم تا اینکه امدند دستبند زدند و مرا برای اجرای حکم به پای چوبه دار بردند و.......حالا پرده ای دیگر:

در دانشگاه اصفهان که بودیم  در سال های 58-57دوستی داشتیم از بچه های مسلمان و مبارز و خوش اخلاق به اسم باقرکه در رشته جغرافی درس می خواند.وقتی غایله مجاهدین خلق یا همان منافقین به پاشد باقر هم به ان ها پیوست و نمی دانم چه کرد که دستگیر و محکوم به اعدام شد و حکم را هم سریعا در باره اش اجرا کردند.مدتی بعد از اعدام او بود که روزی یکی از دوستان مشترکمان را دیدم که با باقر هم نسبتی داشت.وقتی صحبت از باقر پیش امد گفت در شب قبل از ادام باقر هرچه به او گفته بودند برخیز نمازت را بخوان برنخاسته  و گفته بود نمی توانم.این در حالی بود که ان گروه خود را پیشتاز اسلام راستین می دانستندو بگذریم.از مقایسه ان جوان قاتل و این جوان با ان سابقه چه عبرتی که می توان گرفت!.بقول ابوالفضل بیهقی در داستان حسنک وزیر:اعوذ بالله من قضاءالسوء .والسلام

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٤
تگ ها :

مبعث رستاخیز انسان

صلی الله علیک یا رسول الله

 در دوره معاصر بویژه در چند دهه اخیر ا شعرهای طراز اولی در ستایش پیامر خدا و رسول گرامی اسلام سروده شده که با مشهورترین قصاید شاعران کهن کوس برابری می زند.از ان جمله یکی شعر بلند علی موسوی گرمارودی است که به سبک نیمایی است و دیگر منظومه بلند "پیام" است که ان را نعمت میرزازاده مشهور به م.آزرم  به شیوه ای فخیم و به سبک خراسانی سروده است .هردو شعر در دهه چهل و در فضای بشدت فرهنگی مبارزاتی آن زمان سروده و مطرح شدند و مورد تقدیر مجامع ادبی واقع شدند.شعر یا منظومه پیام به صورت کتابی در44 صفحه از سوی انتشارات رز در تهران درسال1347 منتشر شد.

  اکنون من ضمن تبریک سالروز مبعث به دوستان ابیاتی از ان را در اینجا می گذارم.

بخوان به نام خدایت که افرید بشر

طنین فکند ندا نیمه شب به کوه و کمر

 

سکوت بود و شبی وهمگون و مکه به خواب

حرا ستاده چنان قامت نیاز بشر

 

بخوان بخوان  .نتوانم.میان نور وندا

شکفت دستی و آورد در برش دفتر

 

ندای وحی و محمد به یک صدا خواندند

دوباره خواند محمد که تا شود از بر

*

شگفت حادثه ها بود در تولد او

در آن شبی که به مکه بزاد از مادر

 

فراز قلعه به یثرب یهودی ای زد بانگ

هلا ستاره احمد !نشان پیغمبر

*

چو پنج ساله این طفل دایه پرورده

ندیده روی پدر  شد جدا ازو مادر

 

همه جوانی او با سلامت و پاکی

نگشته دامن پرهیزش از گناهی تر

 

مدام در دل صحرا -کتاب باز علوم-

که هست جمله معانی در آن ز کوه و شجر

 

که چیست  آبی این اسمان گسترده

کجاست مقصد این ابرهای راهگذر؟

 

نسیم ها چه به گوش درخت می گویند

که شاخ و برگ به تکرار می کنند از بر ؟

 

درین مکاشفه ها می سپرد وادی عمر

شمار سال چو امد ورا به چل اندر

 

شبی به غار حرا در   غنوده بود که یافت

چنان بزرگ رسالت ز خالق اکبر

*********

زبیم بعثت و  این نهضت رهایی بخش

شدند جمله یغماگران به فکر اندر

 

همان کسان که ربایند حق رنجبران

همان گره که کشد خون خلق در ساغر:

 

چه فتنه یی ست که در شهر کرده ای برپا

چه اتشی ست که افکنده ای به خشک و به تر

 

چه گفته ای که جوانان ز ره به در شده اند

چه کرده ای که ستاده پسر به روی پدر؟!

 

گشود لب چو به پاسخ نبی   زمان یکدم

ستاد و دوخت نگه بر لبان پیغمبر :

 

"به انکه داده مرا جان  مرا بود تا جان

به هردو دست نهیدم اگرچه شمس و قمر

 

ز راه خویش نگردم به هیچ رو هرگز

-زمان به راه فتاد از نخست پویاتر

 

به این صحیفه قرآن که ذکر حق دارد

هلاکت است سرانجام مردم کافر

*****************************

ایا به ورطه گرداب هر زمان دینت

نجات کشتی تاریخ را بهین بنگر

 

گذشته است کنون چارده سده زان روز

که بعثت توبرافکند هر بت و بتگر

 

به نیم قرن جهانی گشود و کرد آزاد

به ژنده پوش تر و بی سلاح تر عسکر

***********************

ایا به درد جهان دین پاک تو درمان

ایا فروغ تو جاوید تا گه محشر

 

ایا تپیدن نبض جهان تو را معلوم

یکی به حیطه اسلام و مسلمین بنگر

 

نه ابر کاهن تفتیده بر فراز سر است

نه تیرگی ست که دود است و اتش است و شرر

 

نفیر اهرمن است اینکه می وزد نه نسیم

مس گداخته می بارد از هوا نه مطر

 

مگر به دامن قران زنیم چنگ نیاز

که او کشاندمان زین ظلام شوم به در

 

فراز روی نگهدارد و  بجوید راه

که مستشار امین نیست زو کسی بهتر

 

به یمن طاعت فرمان این کتاب نجات

زپای بگسلد این بند بندگی خاور

                                  والسلام.نعمت آزرم.مشهد1347

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩٤
تگ ها :

خاتم خوبان

خاتم خوبان                                                                 

درد دلی با حضرت آیت الله العظمی خامنه ای                                              افشین علا

چون بین بزرگان وطن فاصله       افتاد             در لانه زاغان    و        زغن هلهله افتاد

ای دست خدا بر سر ما دست شما را            چندی ست که با حلقه خود فاصله افتاد

زیبنده تر از خاتم خوبان    چه  نگینی             آخر زچه رو خدشه درین سلسله  افتاد

اولاد حسینید و حسن کاش      نبینیم             در بین دو    فرزند پیمبر        گله افتاد

هرقدر که شدخاط خاران وخسان جمع            زین تفرقه در جمع یلان       ولوله افتاد

هیزم کش این فتنه و این اتش و این دام          زود است ببیند که خودش در تله افتاد

ای قافله سالار       مدارای     تو تا چند          با رهزن رندی که درین        قافله افتاد

جز آشتی و مهر نخواهم        زتو چیزی          کی مثل منی در پی      پول و پله افتاد

هم صحبتی خاتمی ات را      چو ببینم           بر دامنم انگار که عمری        صله افتاد

یاد من دل سوخته  هم کن      اگرت یاد          در وقتنمازشب و درنافله افتاد  

نقل از روزنامه اطلاعات 4 اردیبهشت  .          

 

 

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩٤
تگ ها :

معلمان بزرگ9

 

غلامحسین مصاحب

 

 

جعفر ربانی

معلمان بزرگ فقط کسانی نیستند که به کلاس و مدرسه و پرورش مستقیم شاگردان خوب مشغول‌اند. معلمانی نیز وجود دارندکه اگرچه چندان کلاس‌داری نکرده‌اند، اما یک‌تنه جریانی را در علم، آموزش، مدیریت آموزشگاهی و به‌طورکلی در تعلیم‌وتربیت به‌وجود آورده‌اند و از این رهگذر در پرورش و آموزش هزاران دانش‌آموز، دانشجو یا معلم و استاد سهیم شده‌اند و بدین‌طریق تأثیری بزرگ بر جامعة خود نهاده‌اند. شادروان دکتر غلامحسین مصاحب را باید یکی از این‌گونه معلمان انگشت‌شمار ایران به حساب آورد؛ مردی که البته در دارالمعلمین درس خواند و معلم شد و به وزارت معارف (فرهنگ) هم وارد شد و چند سالی نیز در سطوح عالی این وزارت، مسئولیت‌هایی از جمله ریاست تعلیمات عالیه را به‌ عهده داشت، ولی سرانجام ترجیح داد آن کار را فرو نهد و به‌سوی تحصیلات عالی در رشتة ریاضی برود.

نوشتن دربارة مصاحب در این فضای محدود به هیچ‌وجه حق مطلب را دربارة او ادا نمی‌کند؛

گر بریزی بحر را در کوزهای

چند گنجد، قسمت یک روزهای (مولوی)

با این حال، محض یادکرد این دانشمند بزرگ ایران، نگارنده لازم دید وی را به‌عنوان آخرین معلم در شماره‌های سال جاری مجله، به همکاران عزیز معرفی کند.

غلامحسین مصاحب از پدری طبیب و مادری فرهیخته و شاعر در تهران متولد شد (1298ه.ش). نیاکان او اصلاً اهل نائین بودند و یکی از اجداد او به‌نام «ملّا مصاحب» شاعر بود و در عصر شاه‌عباس صفوی می‌زیست. یکی دیگر از افراد خاندان او یعنی عبرت (مصاحبی) نائینی، نیز شاعر معاصر بود. استعداد وافر غلامحسین سبب شد بتواند در 16 سالگی دیپلم بگیرد و با معدل بالای 19 در سراسر ایران شاگرد اول شود. از این‌رو، از دست وزیر فرهنگ وقت، تدیّن، «مدال درجة اول علمی» دریافت کرد. وی سپس تحصیلات خود را در دارالمعلمین عالی در رشتة ریاضی ادامه داد بعداً به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و طی چند سال در سمت‌های رئیس کل تعلیمات عالیه، مدیرکل فنی و سرانجام معاون فنی وزارت فرهنگ خدمت کرد. در همان سال‌ها نیز نخستین مجلة ریاضی را با نام «مجلة ریاضیات عالی و مقدماتی» منتشر کرد و تا 11 شماره ادامه داد.

مصاحب پس از دریافت مدرک لیسانس ریاضی در ایران، به فرانسه و سپس انگلستان رفت و مدرک دکترای خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کرد (1327). در انگلستان، او شاگرد برتراند راسل بود. سپس به ایران آمد و در دانش‌سرای عالی به تدریس ریاضی مشغول شد.

به‌نظر نگارنده، اگر به مصاحب لقب «علامه» هم داده شود پربیراه نیست. زیرا او نه‌تنها ریاضی‌دان برجسته‌ای بود و به زبان‌های فارسی، عربی، فرانسوی و انگلیسی در حد کمال مسلط بود، و به زبان‌های آلمانی و روسی نیز در حد استفاده از متون علمی آشنایی داشت، بلکه در علوم معقول و منقول و علوم عربی هم تبحر داشت، به‌طوری که از برادرش، محمود مصاحب، نقل شده است که وی در علوم حوزوی تا آنجا پیش رفته بود که از سوی یکی از مراجع، به دریافت درجة اجتهاد مفتخر شده بود. پس بی‌جهت نیست که قرعة تألیف نخستین دایرئ‌المعارف فارسی به شیوة نوین به نام او درآمد. در ادامه، به دو عرصه از زندگی علمی مصاحب اشاره می‌کنیم: یکی ریاضیات و دیگری دایرئ‌المعارف‌نویسی.

 

 

ریاضیات

مصاحب را به درستی پدر ریاضیات جدید در ایران خوانده‌اند، چه وی برای نخستین‌بار نه‌تنها مفاهیم و اصول این علم، بلکه بخش بزرگی از آن را به ایران آورد و در دانش‌سرای عالی، که خود استاد آن بود، تدریس کرد. در ادامه نیز «مؤسسة عالی ریاضیات مصاحب» را بنیاد نهاد که با پذیرش دانشجویان نخبه و دست‌چین در آن، طی چند سال، حدود 70 استاد ریاضی برجسته تحویل دانشگاه‌های ایران داد.

دستاورد تألیفی مصاحب در این رشته نیز اعجاب‌انگیز است. وی کتاب «مدخل منطق صورت» را در 700 صفحه (انتشارات دانشگاه تهران، 1334) و دو مجلد، و کتاب «آنالیز ریاضی، تئوری مقدماتی اعداد» را به ترتیب در 1395‌صفحه و 1802‌صفحه، در سال‌های1353 تا 58 منتشر کرد. این دو کتاب هنوز در نوع خود از منابع دانشگاهی منحصربه‌فرد به‌شمار می‌روند. ناگفته نگذاریم که مصاحب در احداث سد کرج نیز سهمی مهم به‌عهده دارد؛ وی، قبل از پرداختن به دایرئ‌المعارف، معاون فنی ساخت سد کرج بود.

دایرئ‌المعارف فارسی

«دایرئ‌المعارف‌فارسی مصاحب» که به همین نام در سه مجلد در قطع بزرگ چاپ شده، شاهکاری است در دایرئ‌المعارف‌نویسی به روش نوین. پیشنهاد این کار عظیم را شادروان همایون صنعتی‌زاده، رئیس انتشارات فرانکلین، به مصاحب داد و هرگونه پشتیبانی مالی و تدارکاتی را نیز از این کار به عمل آورد. صنعتی‌زاده اساس این کار را ترجمة «دایرئ‌المعارف کلمبیا» در نظر گرفته بود، ولی مصاحب با جلب همکاری افرادی فرهیخته و دانشمند و با تلاشی شبانه‌روزی، اثری پدید آورد که به کلی با کتاب موردنظر فرق داشت و در واقع یک دایرئ‌المعارف تألیفی ایرانی بود که بیشترین مدخل‌های آن مدخل‌های ایرانی اسلامی بودند. مقدمة جلد اول دایرئ‌المعارف به قلم مصاحب چنین آغاز می‌شود:

«سبحانک لا علم لنا الّا ما علمتنا

کتابی که اینک تقدیم فارسیزبانان میشود، جلد اول (اـ س) یک دایرئالمعارف عمومی است که نخستین دایرئالمعارف فارسی به معنی حقیقی کلمه میباشد و به اسلوب دایرئالمعارفهای جدید و معتبر مغربزمین تدوین شده است.»

خوشبختانه جامعة علمی ایران قدر و منزلت مصاحب را به‌خوبی درک کرده و بزرگان دانش و ادب در مقاطع زمانی متفاوت در بزرگداشت او کوشیده‌اند. ازجمله در میزگردی که در دهة 60 در نشریة کیهان فرهنگی برگزار شد، شخصیت‌های ممتازی چون احمد آرام، عباس زریابخویی، محمود مصاحب(برادر)، ترانه مصاحب(دختر)، محمدهادی شفیعیها، ضیاء موحد، حسین معصومیهمدانی، علیرضا حیدری، و ابراهیم اسرافیلیان و اکبر حسنی (دو شاگرد او در مؤسسه)، دربارة خدمات مصاحب سخن گفتند. همچنین، در سال 1388 انجمن آثار و مفاخر فرهنگی مجلس بزرگداشت باشکوهی، همراه با کتاب «زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر مصاحب»، برگزار کرد. کتاب مزبور به‌لحاظ درج آثار آن شادروان و نیز نوشته‌های کسانی چون مهدی محقق، عباس حرّی، ایرج افشار، نجف دریابندری، هوشنگ دولت‌آبادی، علی اشرف‌صادقی و نوش‌آفرین انصاری، یادنامه‌ای ممتاز به‌شمار می‌رود.

استاد دکتر غلامحسین مصاحب، در 21 مهرماه 1358، درحالی‌که مشغول تصحیح نمونة چاپی مجلد دوم تئوری مقدماتی اعداد بود و آخرین صفحة آن را نیز تصحیح کرده بود، به مرگی ناگهانی درگذشت. روانش شاد باد

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤
تگ ها :

معلمان بزرگ ایران 8

                                             محمود کیانوش

این مطللب در رشدمعلم 7 فروردین94 منتشرشده است.

 

 

در تکوین شعر کودک و نوجوان در ایران معاصر، از میان شاعران متعددی که در این عرصه قدم نهاده‌اند، سه تن، که هر سه نیز معلم بوده‌اند، بیش از دیگران نقش ایفا کرده‌اند؛ عباس یمینیشریف، محمود کیانوش و پروین دولتآبادی. از این سه نفر کیانوش به چند جهت فضل تقدم دارد: مایه‌ور بودن از دانش ادبی و زبان و ادبیات غنی فارسی، آشنایی با ادبیات جهان و نظریه‌های ادبی، کنکاش در بنیادهای نظری شعر کودک و نوجوان و نوشتن و سرودن مدام برای این گروه سنی و در نهایت تألیف کتاب شعر کودک در ایران که هنوز کتابی معتبر و راهگشا در زمینة شعر کودک است. نگارنده با توجه به این مقدمه، معرفی محمود کیانوش را در سلسلة معلمان بزرگ‌ ایران ضروری تشخیص داد که اینک تقدیم خوانندگان عزیز رشد معلم می‌شود.

 

از تولد تا نوجوانی

محمود کیانوش متولد مشهد است (1313) و از پدر و مادری سخت پرهیزگار و بافرهنگ، ولی هر دو فاقد توانایی خواندن و نوشتن متولد شد. وی پدرش را چنین توصیف کرده است: «از فردوسی، خیام، مولوی و حافظ چنان حرف می‌زد که انگار از هم سخنان و هم‌سفرانش حرف می‌زند. همة داستان‌های شاهنامه را می‌دانست و از سعدی و حافظ و مولوی بیت‌ها در سینه داشت...» پدر محمود علاقه داشت او را به نجف بفرستد تا طلبه و مجتهد، شود. از این‌رو مخالف بود که به مدرسه برود، اما با پادرمیانی مادر، محمود سرانجام به مدرسه رفت و راهی را آغاز کرد که سرنوشت دیگری را برای  او رقم زد. خانوادة کیانوش در نوجوانی او به تهران مهاجرت کردند و محمود در تهران به تحصیل ادامه داد. در دبیرستان که بود معلم انشای دانا و روشن‌بینی نصیبش شد به نام مصطفی بیآزار، و هم او موجب شکوفایی و بالندگی کیانوش نوجوان گردید و او را به جهان نوین داستان‌نویسی و شعر رهنمون شد. پس از سال نهم یا سوم دبیرستان، کیانوش به دانش‌سرای مقدماتی رفت و در رشتة آموزگاری درس خواند و معلم شد. پس از فارغ‌‌التحصیل شدن از دانش‌سرا وی را به روستای مرادآباد در اطراف تهران فرستادند و او آموزگار دبستان گردید. در این زمان، وی چندان در شعر و داستانی‌نویسی آزموده و پخته شده بود که مجله‌های «خوشه» و «بامداد» اشعار او را چاپ می‌کردند. جلالآلاحمد هم بدون آنکه کیانوش را دیده باشد و بداند او کیست، داستان‌هایی را که محمود برایش می‌فرستاد، در مجلة هفتگی «نیروی سوم» چاپ می‌کرد. کیانوش ضمن آموزگاری، تحصیلات عالی خود را در رشتة زبان و ادبیات انگلیسی نیز ادامه داد و کم‌کم مترجم شد و به جرگة مترجمان معتبر ایران پیوست. کار رسمی او البته همچنان معلمی در مدارس بود.

ورود به دنیای شعر کودک و نوجوان

نقطة عطف زندگی شعری و شاعرانگی کیانوش، آشنایی با مجلات پیک دانش‌آموزان بود. این مجلات که انتشار آن‌ها از سال 1343 آغاز شد، به مدیریت ایرج جهانشاهی و با همکاری فرهیختگانی مانند اسماعیل سعادت، فردوس وزیری و پروین دولتآبادی، و تصویرگرانی توانا، به‌زودی جای خود را در میان دانش‌آموزان و معلمان باز کرد. در همان اوان، محمود کیانوش نیز به دعوت علیاصغر مهاجر-که از مدیران این مجلات بود - به همکاری با پیک دعوت شد. پذیرفت و کار خود را آغاز کرد. می‌گوید: «همکاری را پذیرفتم. چند شماره از مجله را ورق زدم و شعرهای آن را خواندم. شعرهایی را که در عهد کودکی و نوجوانی به‌عنوان شعر کودک و نوجوان به خورد حافظه و ذهن من و هم‌سالان من داده بودند به یاد آوردم و فکر کردم واقعاً در سرزمین ما هنوز شعری که بتوان آن را شعر کودک خواند به‌وجود نیامده است.» این نگاه به شعرهای گذشته، سبب شد کیانوش شعرهایی متفاوت با آن‌ها و نزدیک به ذهن و زبان کودکان و نوجوانان، و نه ذهن و زبان بزرگ‌سالان، بسراید. اگر پیک‌های دانش‌آموزی آن سال‌ها را ورق بزنید، خواهید دید که در هر شماره، حداقل یک شعر از کیانوش درج شده است (و البته پروین دولت‌آبادی هم یکی از پایه‌های شعر در آن مجلات بود).

کیانوش کم‌کم به‌جایی رسید که توانست برای شعر کودک و نوجوان «به اصول و قواعدی» برسد. «سرانجام هم حاصل تجربه‌ها و تأملات» خود را در کتابی کوچک با عنوان «شعر کودک در ایران» منتشر کرد. در واقع کیانوش بدون آنکه خود از پیش خواسته باشد، در شعر کودک و نوجوان تحولی اساسی به‌وجود آورد و راهی تازه گشود که رهروان و روندگان بسیار یافت. به تعبیر نگارنده، او «شعر کودکانه» را به «شعر کودک» بدل ساخت و از این جهت خدمت بزرگی به ادبیات کودک کرد. پس بی‌جهت نیست که او را پدر شعر کودک در ایران نامیده‌اند. حرف اساسی کیانوش این بود که شاعر کودک «باید بداند که با برگشت موقت به دنیای کودکی خودش نمی‌تواند با کودکان دیگر و جهان آن‌ها ارتباط برقرار کند» و نیز اینکه «شعر کودک در آموزش‌وپرورش و ساخت فکری کودک مؤثر است. شعر باید ارتباطی جدی با جامعه داشته باشد، به‌ویژه چون سیمای اجتماعی ایران تغییر کرده است، شاعر راستین باید این تغییر و تحول را حس کند و همراه آن پیش برود.»

آشنایی کیانوش با زبان انگلیسی، موجد ویژگی‌ منحصر به  فرد دیگری در این شاعر شد که در دیگر شاعران دیده نشده است و آن «ترجمة شعر به شعر» است. طوری که در عین وفاداری به‌ مضمون شعر اصلی، لطافت و زیبایی آن را نیز حفظ می‌کند و برای کودک و نوجوان فارسی  زبان شیرین    می‌سازد.

می‌دانیم که شعر وقتی از زبانی به زبان دیگر ترجمه شود، عموماً چون به نثر درمی‌آید، لطافت، زیبایی‌ها و قابلیت‌های شعری خود را از دست می‌دهد و تقریباً غیرخواندنی می‌شود. کیانوش با درک این نکته، ترجمة شعر به شعر را، با حفظ نام شاعر اصلی، در دنیای کودک و نوجوان باب کرد. مجموعة این‌گونه شعرهای او بعداً جمع‌آوری شد و در دو کتاب با عنوان «بچه‌های جهان» و «شعر به شعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتشار یافت.

 

کارنامة کیانوش

آثار و نوشته‌های محمود کیانوش در زمینه‌های شعر، داستـان کودک، داستـان بزرگ‌سال، نقد ادبی، ترجمه، بازنویسی، تعلیم‌وتربیت، ترجمة شعر به شعر و... به بیش از 70 اثر بالغ می‌شود. از این میان، هشت کتاب مخصوص شعر برای کودکان و نوجوانان است، با این اسامی: «زبان چیزها، طوطی سبز هندی، نوک طلایی نقره‌بال، باغ ستاره‌‌ها، بچه‌های جهان، طاق هفت‌رنگ، آفتاب‌خانة ما و شعر به شعر.»

 

معیارهای شعر کودک

وی در کتاب ارزشمند شعر کودک در ایران، ضمن بحثی مستوفا دربارة شعر کودک و نوجوان، دوازده معیار برای شعر کودک وضع کرده است که آوردن آن‌ها در اینجا میسر نیست، ولی مطالعة آن برای کسانی که مایل به سرایش برای کودکان و نوجوانان هستند، بسیار ضروری است.

محمود کیانوش از سال 1355 جلای وطن کرد و به انگلستان کوچید و تا امروز در آنجا مقیم است؛ هرچند هنوز روحش در هوای ایران پر می‌زند و گاهگاهی نیز اثری از وی در ایران انتشار می‌یابد.

 

چهرة جهان

با یک مداد زرد

یک دایره بکش

این آفتاب شد

یک خط مارپیچ

آبی روان و پاک

این جوی آب شد

 

در زیر دایره

یک خط بکش سیاه

مانند 7 و 8

این کوهسار شد

 

در زیر کوهسار

چندین نوار سبز

پهلوی هم بکش

این کشتزار شد

 

بالای دایره

بگذار وصله‌ای

خاکستری؛ بگو:

این ابر و آسمان

کارَت تمام شد

 

حالا نگاه کن

با چشم‌های شاد

بر چهرة جهان

 

پیک کودک 1354

 

منابع

1. فصل‌نامة مترجم. گفت‌وگو با محمود کیانوش.  شمارة 22 - 21. بهار و تابستان 1375.

2. کیانوش، محمود. شعر کودک در ایران. انتشارات آگاه. 1355.

3. ماه‌نامة آموزش‌وپرورش. ویژه‌نامة معلم. 1357.

4. پیک کودک. دورة 1354.

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

 

به نام خدا

سال نو بر شما هم مبارک.

امسال به بچه های فامیل کتاب عیدی دادم و برای هر کدام نیز دو سه بیت شعر نوشتم به این شرح     :

کتاب امام شناسی برای حورا که کلاس چهارم است.

حورا که کتاب خوان و داناست           در سال چهرم است و کوشاست

اینک که بهار گشت و نوروز               شایسته این کتاب زیباست

عیدی ز من است و خواندن از او        چون در خواندن او بسی تواناست 

 

کتاب فرزانگان برای حسین کلاس دهم

حسینا بپو راه ازادگی               که سرچشمه عقل و فرزانگی ست

درین چند فرزانه بندیش نیک       که اندیشه خود راز پرمایگی ست

 

کتاب ابن سینا برای رضا کلاس چهارم

شنیده ام که رضا درس خوان و بس کوشاست

وخانه شان به خیابان بوعلی سیناست

پس این کتاب که شرح ابوعلی باشد

دهم بخواند و شاد و خوش و نکو باشد

 

کتاب گیلان برای محمدحسن کلاس ششم

محمدحسن !درس جغرافیا           چه خوب است این را زمن یاددار

و گلان سبز اندرین سال نو           بگیر و بخوان این زمن یادگار

 

کتاب بیت المقدس برای محمدهادی سوم دبیرستان.یازدهم

ای محمدهادی ای در عنفوان نوجوانی

قصه بیت المقدس با فلسطین هیچ دانی

شرح ان را گفته ام من در کتابم تا بدانند

 هدیه دادم هم تورا شایسته است ان رابخوانی

عید نوروزست و ازراه امده اینک بهاران

نغمه سرداده طبیعت زندگانی زندگانی

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٤
تگ ها :

 

این مطلب در مجله رشدمعلم شماره5 -بهمن ماه -چاپ شده است.

معلمی که صدای کر و لالها را شنید

حسین گل‌بیدی

 

 

آموزش کودکان کرولال در ایران دو پیشگام دارد، یکی جبار باغچهبان و دیگری حسین گلبیدی. از این دو نفر، باغچهبان بهدلیل تقدم زمانی، در تهران بودن، حمایت ملی و دولتی از او، و البته ورود او به دنیای ادبیات کودکان و نیز مکتوب کردن آثار و نظراتش، از گلبیدی سرشناستر و نامآورتر است. بهویژه اینکه وی را بارها در کتابها، برنامههای رادیویی و تلویزیونی و مطبوعات معرفی کردهاند. اما گلبیدی هم، به نوبة خود، دراین زمینه کاری کرد کارستان و با دیگر خدماتی که در عرصة عمومی انجام داد، نام نیکی از خود باقی گذاشت. نگاهی داریم بر زندگی و خدمات این معلم خدمتگزار و بیادعا.

 

  گلبیدی که بود؟

حسین گلبیدی بنیانگذار مدرسة کرولالها در اصفهان بود. وی در محلة بیدآباد اصفهان متولد شد (1307). چند سالی در مکتب درس خواند و بعد از آن، چون پدرش اجازه نداد به مدرسه برود، ترک تحصیل کرد و از همان کودکی شاگرد یک مغازة خیاطی شد. ده سال در خیاطی کارکرد تا مشمول نظام وظیفه شد و به خدمت سربازی رفت. در سربازی همان اندک سواد مکتبخانهای موجب شد وی را در پادگان به‌‌کار امور دفتری منصوب کنند. در فرصت سربازی گلبیدی در یک آموزشگاه آزاد ثبتنام کرد و درسهای دورة ابتدایی را خواند و تصدیق ششم ابتدایی را گرفت. همین تصدیق سبب شد وقتی دورة سربازی را به پایان رساند، به پیشنهاد یکی از دوستانش، معلم شود. بنابراین در اصفهان آموزگار دبستان جعفری شد و چنان علاقه نشان داد و خوب کار کرد که سال بعد مدیریت مدرسه را به او سپردند. طی چند سالی که آموزگار بود، باز هم با ثبتنام در یک آموزشگاه درسهای دبیرستان را نیز خواند و بهطور متفرقه امتحان داد تا سرانجام دیپلم گرفت. در آن زمان در سال پنجم دبیرستان دیپلم میدادند و به آن «دیپلم علمی» میگفتند.

گلبیدی با داشتن دیپلم علمی توانست به استخدام رسمی وزارت فرهنگ درآید و لذا پست جدید او را در یکی از روستاهای بروجن بهنام فرادنبه قرار دادند. در فرادنبه نیز وی با جدیت و حسننیت بهکار خود ادامه داد.

 

  گلبیدی و نخستین کودک کرولال

چه شد که گلبیدی سر از آموزش کودکان کرولال درآورد؟ از خودش بشنویم: «در همان ایامی که معلم دبستان جعفری بودم، یک سال بچة کرولالی را به مدرسه آوردند که ثبتنام کنند... درواقع، خانوادهاش، میخواستند سرش را جایی گرم کنند. چون مدرسه ملی بود، او را پذیرفتند و ثبتنام کردند. من که از کلاس بیرون میآمدم، میدیدم این بچه گوشهای کز کرده است و غصه میخورد. دلم سوخت و سعی کردم با او رابطه برقرار کنم. اوایل زیربار نمیرفت، ولی سرانجام با هم رفیق شدیم. هر وقت مسئولان مدرسه با او کاری داشتند یا میخواستند پیغامی به خانوادهاش برسانند که مثلاً شهریهاش را بیاورد، به من میگفتند که حالیاش کنم. عاقبت توانستم چند کلمهای به او یاد بدهم. بعد هم یکی از شعرهای کلاس اول را (من که از گل بهترم، پسرم من پسرم) یادش دادم که با زحمت و تلاش به کمک دست و لب میخواند. وقتی او را بردم توی دفتر و جلوی معلمها شعر را خواند، همکاران، هم مرا و هم او را، خیلی تشویق کردند.»

گلبیدی سپس این کودک را به کلاس خودش (دوم یا سوم) برد و تحت آموزش رسمی قرار داد: «خوشبختانه استعداد خوبی داشت و خیلی سریع پیشرفت کرد. بهطوری که ثلث اول قبول و ثلث دوم نفر اول کلاس شد!» گلبیدی بعداً که به فرادنبه رفت در آنجا هم در پی یافتن کودک یا کودکان کرولال برآمد و سرانجام طفلی بهنام اسحق ایرانپور را یافت و از پدرش خواست او را به مدرسه بفرستد تا مجانی به وی خواندن و نوشتن یاد بدهد. پدر راضی شد و اسحق «هر روز صبح هفت‌‌هشتکیلومتر راه روستایی را با دوچرخه میآمد و برمیگشت.»

همین دو تجربه سبب شد گلبیدی در پی تأسیس مدرسهای مخصوص آموزش کرولالها برآید و درخواست مجوز کرد. در تهران او را به جبار باغچهبان معرفی کردند تا صلاحیتش را بررسی کند. باغچهبان او را تأیید کرد و حتی از وی خواست به تهران بیاید و دستیار خودش شود که گلبیدی نپذیرفت و به اصفهان برگشت. یکسال بعد مجوز او صادر شد. با دریافت مجوز، گلبیدی خانهای را اجاره کرد و کار خود را با کمتر از ده کودک کرولال آغاز کرد؛ بدون هیچ همکار، دفتردار، مستخدم یا کمک دیگری. درضمن خودش نیز وسایل کمک‌‌آموزشی مخصوص کودکان را ابداع و طراحی میکرد و میساخت.

در سال 1340، دکتر محمود مهران، وزیر وقت آموزشوپرورش، به اصفهان آمده بود. گلبیدی، علیرغم میل مسئولان، وزیر را به بازدید از مدرسه دعوت کرد. دکتر مهران نیز پذیرفت و به مدرسه آمد. شگفتزده شد که گلبیدی جوان یکتنه به چنین کار بزرگی دست زده است. بنابراین، یک نشان مخصوص به او داد، هزار تومان پاداش برای وی در نظر گرفت و دستور داد آموزشوپرورش یک نفر مستخدم هم در اختیار او قرار دهد. مدرسة گلبیدی بیش از پیش شکوفا شد و آوازه یافت، طوریکه در دهة چهل، به یکی از جاذبههای آموزشی‌‌- فرهنگی اصفهان تبدیل شد و شخصیتهای مختلفی به دیدار از آن موفق شدند که ازجمله میتوان به این افراد اشاره کرد: علامه محمدتقی جعفری، استاد محمدتقی شریعتی، امام موسی صدر، حجتالاسلام محمدجواد مغنیه (از علمای لبنان)، استاد سیدغلامرضا سعیدی، آیتالله جنتی، دکتر پرویز ناتلخانلری، دکتر علی شریعتمداری، پروفسور هشترودی، استاد مرتضی مطهری، استاد رضا روزبه و حجتالاسلام سیدکاظم موسوی.

  ادامة راه

گلبیدی تحصیلات خود را همچنان ادامه داد و توانست در اواخر دهة چهل به دانشگاه اصفهان راه یابد و مدرک لیسانس خود را در رشتة زبان و ادبیات عرب دریافت کند که این خود بر اعتبارش افزود. در اوایل دهة پنجاه، یک نفر کارشناس آمریکایی، از مؤسسة آموزش کرولالها، به ایران آمد و از مدرسة باغچهبان در تهران دیدن کرد. دختر باغچهبان (ثمینه)، او را به اصفهان فرستاد تا از مدرسة گلبیدی نیز دیدن کند. این دیدار موجب شد آن مؤسسه گلبیدی را برای مشاهدة مدارس کودکان استثنایی به آمریکا دعوت کند. گلبیدی پذیرفت و در پی آن دو سفر، یکی بهمدت سه هفته و سال بعد از آن بهمدت دو ماه به آمریکا رفت و بر مشاهدات و تجربیات خود افزود.

این معلم خدوم یکسره تا سال 1362 کارکرد تا اینکه زمان بازنشستگی او فرارسید. بهسادگی بازنشستهاش کردند و چون مدرسهاش دیگر دولتی شده بود، شخص دیگری را به مسئولیت مدرسه گماشتند. از گلبیدی هم، البته -چه در اصفهان، مدیرکل وقت و چه در تهران، حجتالاسلام سیدکاظم موسوی، معاون شهیدرجایی در آموزشوپرورش‌‌- خواستند بهکار خود ادامه دهد، ولی او نپذیرفت و بازنشستگی و پیگیری کارهای دیگرش را که کم از مدرسه نبود ترجیح داد. با این حال گلایه داشت که: «متأسفانه بعد از من کسی را به مدرسه فرستادند که از من میپرسید: این بچهها چند نفرشان کر و چند نفرشان لال هستند؟!»

شگفت مردی بود حسین گلبیدی! وی به تمام معنا خلاق، انساندوست، با ایمان و فعال اجتماعی بود. بهجز تأسیس مدرسة کرولالها، تأسیس انجمن مددکاری امام زمان(عج) برای کمک به کودکان یتیم، مدیریت عامل کانون علمی و تربیتی جهان اسلام، ادارة نمایندگی و پخش مجلة مکتب اسلام در اصفهان، ریاست انجمن حمایت از زندانیان اصفهان و بالاخره همکاری در تأسیس مؤسسة باقرالعلوم (مجتمع آموزشی امام محمدباقر(ع)) از دیگر کارهای او بود. این معلم کمنظیر در آبانماه 1389 درگذشت.

 پینوشت

این نوشته عمدتاً براساس گفتوگویی که دوست و همکار نویسنده و سردبیر پیشین مجلة رشد معلم، آقای جواد محقق، در سال 1378 با گلبیدی انجام داد و در شمارههای دی و بهمن‌‌ماه همان سال چاپ شد، تنظیم شده است.  

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : جعفرربانی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩۳
تگ ها :

← صفحه بعد